سال بلوا
نویسنده : عباس معروفی
ناشر : انتشارات ققنوس
چاپ نهم ، ۱۳۸۸
تعداد صفحات : ۳۴۲ صفحه
قیمت : ۵۲۰۰ تومان
|
"دار سايه درازي داشت .وحشتناك و عجيب .خورشيد كه بر ميآمد، سايهاش از جلو همه مغازهها و خانهها ميگذشت ."رمان "سال بلوا "با اين توصيف آغاز ميشود" .داستاني كه در آن همه چيز منظم است و منظم نيست ;داستاني تاريخي است و تاريخي نيست ;داستاني كه روايتش خطي است و در عين حال سيال است ."ماجرا عمدتا از زبان دختري روايت ميشود كه پدرش سرهنگ است و در آرزوي صعود از پلههاي ترقي مدام سقوط ميكند .سرهنگ هرگز به پايتخت خوانده نميشود، دخترش نيز به جاي آن كه همسر وليعهد و ملكه ايران شود، دل سپرده به عشق كوزهگري غريب ناچار به همسري پزشكي در ميآيد كه سرانجام قاتل اوست .تصوير مظلوميت زن ايراني، مظلوميت مرد هنرمند ايراني، و تاريخ پر هراس يك سرزمين كهنسال از مشخصات اصلي اين رمان به شمار ميآيد . |
نوشا دختر سرهنگ نيلوفري است كه در 17 سالگي در كوچه عاشق حسينا كوزه ساز غريب و آواره مي شود . دكتر معصوم هم دكتر خوش قيافه و ميان سال شهر است كه خواستگار نوشاست و نوشا بين عشق و شهرت ، شهرت را بر مي گزيند و زن دكتر مي شود . نوشا خبر ندارد كه با گذشت زمان عاشق تر و عاشق تر مي شود و ...
آقاي معروفي از شاگرداي استاد گلشيري بودن و خودشون هم به تدريس ادبيات مي پرداختند .
قسمت هاي زيبايي از كتاب
اگر كم توقع نبود ، هر دو ما سرنوشتي يكسان مي داشتيم ، چه او پيغمبر من بود ، چه من خداي او مي شدم . و روزگار چه بازي بدي با ما داشت .
به همين سادگي آدم اسير مي شود و هيچ كاري هم نمي شود كرد . نبايد هرگز به زنان و مردان عاشق خنديد . همين جوري دو تا نگاه در هم گره مي خورد و آدم ديگر نمي تواند در بدن خودش زندگي كند ، مي خواهد پر بكشد .
مردها هميشه تا آخر عمر بچه اند ، اين يادت باشد .
كاش تولد من هم مي ماند براي بعد ، به كجاي دنيا بر مي خورد ؟
نگاه كن چه قدر حقيرند ، مثل بچه هاي لجبار روح آدم را مي جوند كه حرف خودشان را به كرسي بنشانند . آدم دلش مي جوشد و سر مي رود . نه به عشق فكر مي كنند ، نه گذشته ها يادشان مي آيد ، و يادشان نيست كه روزي روزگاري گفته اند : دوستت دارم .
چرا زن ها اين قدر بدبختند كه هميشه بايد انتظار بكشند ؟
توي دلم گفتم پدر ، مي دانيد اولين خون چه معنايي دارد ؟هيچ معناي خون را مي فهميد ؟ همه ي دخترها يك روزي در ذهنشان از پدرشان مي پرسند و پدرها هيچ جوابي ندارند ، هيچ ، هيچ ، هيچ .
وقتي خدا مي خواست تو را بسازد ، چه حال خوشي داشت ، چه حوصله اي ! اين موها ، اين چشم ها .... خودت مي فهمي ؟ من همه اين ها را دوست دارم .
كارم از تكيه گذشته . دلم مي خواهد توي بغلت بميرم .
چه مي دانستم هر چه زمان بيش تر مي گذرد من عاشق تر مي شوم ؟ عاشق مردي كه تا سر حد مرگ مرا دوست داشت اما شايد نمي خواست يا نمي توانست مرا به چنگ بياورد .
مي داني اولين بوسه ي جهان چه طور كشف شد ؟
دست هاش تا آرنج گلي بود گفت كه در زمان هاي بسيار قديم زن و مردي پينه دوز يك روز به هنگام كار بوسه را كشف كردند . مرد دست هاش به كار بود ، تكه نخي را به دندان كند ، به زنش گفت بيا اين را از لب من بردار و بينداز . زن هم دست هاش به سوزن و وصله بود ، آمد كه نخ را از لب هاي مرد بردارد ، ديد دستش بند است ، گفت چه كار كنم . ناچار با لب برداشت ، شيرين بود ، ادامه دادند .