پیکر فرهاد
رمان "پیکر فرهاد " از این نظر که ادای دینی است به صادق هدایت - نویسنده شهیر ایرانی – قابل احترام وتعمق است اما به لحاظ نوع نگاه و زاویه ای که به عنصر زن ونوع مشابهتی که بین نظامی و نویسنده صادق هدایت دارد جای بحث و بررسی است .چه اینکه این دو از سرآمدان و مطرحان عرصه ادبیات ایران قدیم ومعاصر هستند
.من دراین مقال می کوشم به عنصر زن و مرد از نگاه نظامی در منظومه ی شیرین و فرهاد ،صادق هدایت در بوف کور، وعباس معروفی در پیکر فرهادش بپردازم .
• زن از نگاه نظامی
در منظومه نظامی شیرین زن عادی نیست . شیرین بامشخصه هایی که از او می شناسیم یک استثناء است . زنی است از طبقه حاکمان ارمنستان. قرار است در آینده به جای عمه اش حاکم شود و امورات مملکتی را در دست گیرد . شیرین – دختر زیباروی جوان ارمنستانی . زن تسلیم شده حرمسرا ها نیست . زنی است آزاد ، دارای اسم و رسم و طبقه . اهل شکار ورزش و گردش است. در یکی از همین گردش ها چشمش به تصویر دلربای " پرویز" پادشاه ساسانی می افتد . تصویری که شاپور قلمزن با دستان هنرمند اعجازگر خویش پرورانده و صورتگری نموده است . شیرین در صدد کسب اطلاعات از خسرو پرویز برمی آید .شاپور قلمزن درباری تعریف و تمجید ها از اندام و زیبایی و اصالت و شهامت او می کند . که شیرین را هوایی می کند تا اورا ببیند و بیابد . با مشخصه هایی که نظامی در منظومه اش می دهد منعی بر معاشرت دختران و پسران ، مردان و زنان نیست . دختران و پسران باهم به گردش و شکار می روند در جشن ها و مراسمات شرکت می کنند . در دیار شیرین کسی به پند و اندرز کسی نمی پردازد ، کسی درپی افشاگری و هوچی گری نیست . در سرزمین شیرین همگان چنان مشغولند که نه از ورود غیر منتظره ولیعهد شاه ایران به سرزمین خود با خبرمی شوند نه پروای سرگذشت عشق " شیرین و پرویز " دارند در این سرزمین جستجوگری شیرین برای دیدن پرویز عیب محسوب نمی شود .و زنان ازیک شخصیت محکم و عصمت درونی برخوردارند . بنابراین نه زن اسیر عشق مرداست و بالعکس
شیرین از دیدگاه نظامی علاوه بر زیبایی ظاهری با وفا ست . زیبایی معنوی اش جاه و جلال خسرو پرویز را به کرنش درمی آورد . لذا زن در موضع استقلال و قدرت دربرابر مرد مطرح است .
• زن از نگاه هدایت
دو نوع زن در بوف کور مطرح است " زن لکاته ، زن اثیری " زن یا بهشتی است یا دوزخی ، فرشته است یا فاحشه .
زن اثیری ، دور از دسترس است . درتخیل مردها جا خوش کرده است . وقتی مردی در ازدواج با زنی که مطابق خواست او نیست به زن اثیری پناه می برد . زن اثیری به عنوان انسان نمود خارجی ندارد او کامل ولی ساکت و بی روح است .
" برای من او در عین حال یک زن بود و یک چیز ماوراء بشری با خودش داشت .قلبم ایستاد.جلوی نفس خودم را گرفتم . می ترسیدم که نفس بکشم و او مانند ابریا دود نا پدید شود.سکوت او حکم معجزه را داشت مثل اینکه یک دیوار بلورین میان ما کشیده بودند ....نه اسم اورا هرگز نخواهم برد . چون دیگر او با آن اندام اثیری باریک و مه آلود متعلق به این دنیای پست درنده نیست . اسم اورا نباید آلوده به چیزهای زمینی بکنم ...."
اما زن لکاته یک زن فاسد و ضد اجتماعی نیست . بلکه نماینده زنانی است نه کامل اند نه دنبال کمال می گردند. زنانگی که بیشتر تمایلات جنسی دارند و به خوشگذرانی ولوودگی مشغول هستند رجاله ها و لکاته ها به هم می آیند مشخصه رفتاری آنها تمایلات جنسی و شهوت رانی است . آنها به وضع موجود قانع اند و درپی تغییر نیستند
*زن از نگاه معروفی
پیکر فرهاد را می توان حاصل دو گفتمان ادبیات کلاسیک - نماینده آن نظامی- وادبیات معاصر - نماینده آن صادق هدایت- در مقوله زن دانست . آیا زن در پیکر فرهاد نویسنده معروفی همان است که در شیرین و فرهادنظامی گنجوی وبوف کور صادق هدایت مطرح می شود ؟. برای جواب این دو سوال پیکر فرهاد را تحلیل می کنیم .
زن مطرح در داستان معروفی، همان زن قلمدان بوف کور است . گاه آسمانی وگاه زمینی . سرگذشت زن به قدمت تاریخ ایران با تمام رنج ها و ستم هایی که براو، رفته است را حکایت می کند . این زن را در برهه های تاریخی (ساسانیان مغول صفویه و تاریخ معاصر) و درمکانهای جغرافیایی( بلخ و بیهق و تهران و اصفهان و..)می بینیم . نویسنده در پیوستار تاریخی شکست ها و ناکامی های زن را به خواننده نشان می دهد . در زیر به چند مورد اشاره می شود.
(صدای غریبی می شنیدم .صدای چرخ وگاری وزنگ و آدم هایی که شتابان می گذشتند .....چرا همیشه احساس می کردم کاروان رفت و من جا ماندم ؟ ص27)
(حقوق ماهیانه اش را می گرفت آرایش غلیظی می کرد و را ه می افتاد . گوشه میدان فردوسی می ایستاد وآنقدر این طرف و آن طرف را نگاه می کرد که وقتی ماشین ها جلوش رج بستند یکیش را انتخاب کند و سوار شود و داغش را به دل بقیه بگذارد....ص39)
(زنگ خانه شمارا که زدم بلافاصله درباز شد و من داخل شدم .......ص54)
زن در هفت پیکر متکثر می شود . گاهی درقالب زنی شاهزاده ودرباری ، گاهی زنی خانه دار گاه متمول گاه فقیر گاهی با آبرو گاهی بی آبرو ولکاته گاهی وفادار گاهی خیانت پیشه و...اما این با تمام این ویزگی ها
زن عصیانگر و معترض است گاه چنان عاصی می شود که درجایی از داستان می خوانیم جسد پیرمرد قوزی نقاش را با قطار به جای نامعلومی حمل می کند . اینکه چرا عاصی است چرا درصدد انتقام برآمده .تضادی است که در رفتار مردان به ظاهر عاشق نسبت به خودش می بیند او این دوگانگی را برنمی تابد لذا درصدد انتقام برمی آید. به نقل از متن کتاب :
(شلاق به صدا درآمد واسب ها از جا جهیدند .کالسکه مثل ننوی بچه تکان می خورد وچرخ ها قیژ قیژ می کردند . ..........مهم این بود که آیا می رفتم زیر سنگینی جنازه او نابود شوم یا سرنوشت مرا به جایی می برد که بتوانم این غم را از روی دلم بردارم ...ص69)
(پس باهام عروسی کن .قول می دهم که هرچه بگویی گوش کنم .......حتی حاضرم ازصبح تا شب مثل یک مجسمه جلوت زانو بزنم .فقط از دربه دری خلاصم کن .خسته شدم ازبس زیر دست وبال مردهای جورواجور لولیدم . هرکدامشان یک بویی می دهند . هرکدامشان یک اخلاق عجیب دارند .... اما تو مهربانی باهمه فرق داری دلم می خواهد شوهر داشته باشم ...ص81)
این زن تن به ازدواج می دهد اما باز بچه دارنمی شود . ومی شود تیماردار پیرمرد قوزی . رنجی که آزار سرکوفتی اش بیش از دیگر رنج ها ست درجامعه ای که می گویند اجاقش کور است
(تو مثل یک بچه می مانی . گرچه دلم می خواست از تو بچه دار بشوم ولی که حالا نمی شود خودت را مثل یک بچه تروخشک می کنم .به همین راضی ام .من ازیک جای شلوغ آمده ام به این جای خلوت .یازده تا خواهر وبرادربودیم . که یکی ازیکی بدبخت تر .توی یک اتاق دنگال زندگی می کردیم که همیشه بوی نفت می دادو...ص130)
جمع بندی
زن مطرح در شیرین وفرهاد نظامی شجاع و همتراز با مرد است که در امور مملکت وخانه داری همپای مردان است .زن در بوف کور بیشتر لکاته و چارجوبی است . فرمانبردار و ظلم پذیر اما در هفت پیکر زن دربرهه های تاریخی بیشتر به دلیل جومردسالارانه جامعه ایرانی نمی تواند .به جایگاه واقعی خویش برسد .بنابراین این زن همواره معترض است علیه مردان جامعه اش تا زمان باقی است.
قسمت های زیبایی از کتاب
آنچه را که می بایست از دست می دادم ، داده بودم ، خودم را فنای چشم هایی کرده بودم که شاید از پیش هم زندگی مرا زهر آلود کرده بود . و انگار به دنیا آمده بودم که در هجران چشم هایی سیاه و براق بسوزم . به جست و جوی آن چشم ها در گردونه ای افتادم و تاوانی پرداختم که شاید در توانم نبود .
عاقبت در جایی که اصلا فکرش را نمی کردم اسیر نگاه های وحشی و معصومانه ی مردی شدم که شاید از پیش او را ندیده بودم .
آن قدر شب ها به ستاره ها نگاه کردم که شاید او هم به آسمان نگاهی انداخته باشد هر چند گذرا ، آن قدر به پرنده ها چشم دوختم که شاید از بالای خانه اش گذر کرده باشند . و آن قدر به نسیم سلام کردم که شاید صدای مرا به گوش او برساند ، ولی کمترین اثری از او نیافتم .
در تابلو نقاشی شما من سوار قطاری هستم به مقصدی نامعلوم . تابلو زنی که از پنجره به تاریکی نگاه می کند و هیچ حالتی جز سرگردانی در چهره اش نیست ، با لب های غنچه ای که انگار از بوسه ای طولانی برداشته شده و هنوز سیر نشده ، موهای درهم و برهم سیاه ، پیراهن بلند و سیاهی که در تابلو شما یک مانتو مشکی بود و روسری ماشی رنگ هم به سر داشت .