پنج کتاب
شاعر : فروغ فرخزاد
ناشر : انتشارات فرشید
چاپ اول
تعداد صفحات : ۳۴۲ صفحه
قیمت : ۲۳۵۰ تومان
شاعر : فروغ فرخزاد
ناشر : انتشارات فرشید
چاپ اول
تعداد صفحات : ۳۴۲ صفحه
قیمت : ۲۳۵۰ تومان
نویسنده : نیما یوشیج
ناشر : بازتاب نگار
چاپ دوم ، ۱۳۸۷
تعداد صفحات : ۴۴ صفحه
قیمت : ۸۰۰ تومان
پ ن : ناشر در مقدمه مدعی شده است که باید چندین و چند بار با تامل این نامه ها را خواند ولی این نامه ها از نظر نوشتار و نظر محتوا و بیان احساس چیزی در خور توجه ندارند .
نویسنده : ریچارد باخ
مترجم : سپیده عندلیب
ناشر : انتشارات نیلوفر
چاپ چهارم ، ۱۳۸۴
تعداد صفحات : ۱۵۲ صفحه
قیمت : ۱۵۰۰ تومان
پ ن : کتاب ارزش یکبار خواندن را هم ندارد.
نویسنده : اریک امانوئل شمیت
مترجم : سروش حبیبی
ناشر : نشر چشمه
چاپ هفتم ، ۱۳۸۹
تعداد صفحات : ۱۶۶ صفحه
قیمت : ۳۵۰۰ تومان
گل های معرفت سه داستان کوتاه است از سه مذهب مختلف . راه هایی برای کشف حقیقت و آرامش زندگی . راه هایی که چه ایمان داشته باشیم چه نداشته باشیم بیاموزیم که زندگی را پاس بداریم . بیاموزیم که باید به خوبی اعتقاد داشت و درونی شدن این اعتقاد باعث رشد و کمال ما می شود .
میلارپا : داستان در مذهب بودا جریان دارد . سیمون که در پاریس زندگی می کند متوجه می شود که در سالیان قبل در کالبد مردی به نام سواستیکا در صحرای تبت زندگی می کرده و دشمن میلارپا بوده و برای رسیدن به آرامش باید صدهزار بار داستان میلارپا را تعریف کند . میلارپایی که به آرامش درون دست یافت .
ابراهیم آقا و گل های قرآن : در مذهب اسلام جریان دارد . موسی پسری یهودی است که زندگی سردی دارد و ناامید و خسته است . ابراهیم آقای مسلمان مغازه داری در محل آنهاست که با موسی دوست می شود . ابراهیم آقا به او درس زندگی ، درس مرد شدن و درس مستقل بودن را می دهد . ابراهیم آقا به او قدرت تجربه کردن را می آموزد .
اسکار و بانوی گلی پوش : اینجا بحث مسیحیت و عید نوئل است . اسکار که سرطان دارد در بیمارستان بستری است . او می داند که به زودی خواهد مرد و از ناباوری دیگران دلگیر است . مامی رز پرستار پیر به او می گوید هر روز نامه ای به خدا بنویس و از او هدیه ای معنوی بخواه هم برای خودت هم برای دوستانت .
عالی بود . یکی از بی نظیرترین کتاب های زندگیم بود . به خصوص داستان آخر بغض کردم گریه کردم و آموختم . چه قدر دلم گرفت چه قدر دلم خواست منم به خدا نامه بنویسم چه قدر حس کردم دلم پره .
کتاب های آقای اشمیت حرف ندارن . خوبه بدونید ایشون استاد فلسفه دانشگاه بودند .
قسمت های زیبایی از کتاب
هیچ چیز غم انگیزتر از مشاهده ی تبهکارانی نیست که خود را به خوبی و بدی یکسان وا می سپارند و در هر دو راه به همان آسانی توفیق می یابند . این قهرمانان قدسی دلم را تنگ می کنند .
آدم همیشه به داستان هایی که نقل می کند آلوده می شود .
مادرم خیلی کار خوبی کرده بود که بعد از تولد من دست پوپول را گرفته و رفته بود چون همین تو سری خوردن با خاطره ی پوپول کار آسانی نبود ، حالا اگر مجبور می بودم مدام با برادری به زرنگی پوپول زندگی هم بکنم چه می شد ؟ خدا نصیب نکند . من از عهده ی این زندگی برنمی آمدم .
عشق تو به اون مال خودته . بگذار عشقت را نخواد ، ولی هر کاری که بکنه نمی تونه چیزی رو عوض بکنه . فقط سر خودش بی کلاه می مونه ، همین . بازنده اونه مومو ، چیزی که تو می دی ، تا ابد مال تو می مونه . اما چیزی را که می خوای برای خودت نگه داری برای همیشه از دستش دادی !
وقتی می خوای بدونی تو محله ی پولدارا هستی یا وسط گداها ، به زباله هاشون نگاه کن . اگه نه اثری از زباله دیدی نه از سطلش بدون که اهل محل خیلی پولدارن . اگه سطل دیدی اما اثری از زباله نبود مردم پولدارن ولی نه خیلی !اگر زباله ها کنار سطل ها ریخته بود معلومه که مردن نه پولدارن نه گدا . اگر فقط زباله دیدی و اثری از سطل نبود ، مردم فقیرن و اگه مردم توی زباله ها می لولیدن خیلی گدان .
ما خیلی تفریح می کردیم . چشمهای مرا می بست و به اماکن عبادت می برد و من از بوی محل مذهب حاکم در ان مکان را حدس می زدم .
" اینجا بوی شمع می یاد حتما کلیسای کاتولیکه "
"درست گفتی سنت آنتوانه "
" اینجا بوی کندر می یاد ، باید کلیسای ارتدکس باشه . "
"درست گفتی ، سنت سوفیاست "
" اینجا بوی پا می یاد ، حتما مسجده . عجب بوی تندی !"
وقتی وارد شدیم گفتم : " عجب دانسینگی !"
" اینجا تکیه است . دانسینگ نیست . یک جور دیره ، مومو ! کفشات رو در آر . "
و آنجا بود که اولین بار دیدم آدم ها می چرخند . درویش ها خرقه های گشاد و نرم و سنگین به تن داشتند و صدای دف در فضا می پیچید و درویش ها فرفره می شدند .
مامی رز من احساس می کنم مردم برای خودشون یک بیمارستان دیگه غیر از این یکی اختراع کردن . پیش خودشون خیال می کنن که مردم فقط برای خوب شدن میان بیمارستان . در صورتی که بعضی ها هم می یان بیمارستان که بمیرن .
"خدا چرا می گذاره که ما ناخوش بشیم . یا بدجنسه یا زیاد عرضه مرضه نداره . "
"اسکار ، ناخوشی مثل مرگ یک جور واقعیته . مجازات که نیست . "
هر روز دنیا را به چشمی نگاه کن که انگاری بار اول است که چشم باز کرده ای !
نویسنده : کریستین بوبن
مترجم : پیروز سیار
ناشر : انتشارات آگاه
چاپ سوم ، ۱۳۸۵
تعداد صفحات : ۱۰۶ صفحه
قیمت : ۱۵۰۰ تومان
نویسنده : عباس معروفی
ناشر : نشر گردون
چاپ دوم ، ۱۳۸۹
تعداد صفحات : ۳۹۶ صفحه
قیمت : ۵۰۰۰ تومان
نویسنده : دکتر مریم فرد شاهین ، دکتر یونس پناهی
ناشر : انتشارات نور دانش
چاپ اول ، ۱۳۸۱
تعداد صفحات : ۲۴۹ صفحه
قیمت : ۲۷۰۰ تومان
نویسنده : شاهرخ گیوا
ناشر : انتشارات ققنوس
چاپ دوم ، ۱۳۸۹
تعداد صفحات : ۲۰۸ صفحه
قیمت : ۳۸۰۰ تومان
«ديويد لاج» تئوريسين ادبي و استاد بهنام ادبيات که حالا ديگر کتابهايش به يک دانشگاه رايگان تبديل شده، در مقالهاي با اشاره به حضور تاريخ در داستان مينويسد: «داستاننويسان بزرگي بوده و هستند که آثارشان کمابيش مورد توجه قرار ميگيرند، اما از ميان آنها تنها عدهاي در ذهن ماندهاند که بخشي از زندگي انسان را روايت کردهاند. اين روايت يا روانکاوانه است يا داستاني سرراست و مهيج و البته در هر دو، اين مسئله مشهود است که رماندرماني در دستور کار قرار داشته است. وقتي نويسنده به اين باور برسد که ميتواند با خلق اثري به اين مهم [يعني رماندرماني] دست يابد، همين حس را به مخاطب هم منتقل ميکند…»
نميدانم کتاب «موناليزاي منتشر» حقيقتا اثري روانکاوانه است يا برخاسته از ناخودآگاه نويسندهاش. شاهرخ گيوا، اما هرچه هست ويتريني است بزرگ از انديشهاي که بدون شاخ و برگ اضافي با مخاطب در ميان گذاشته شده. و احتمالا به همين دليل است که چنين حسي را در مخاطب بهوجود آورده که آن [اثر] ميخواهد داستانهايي خواندني روايت کند.
افسانهاي مثل يک نفرين ابدي در ميان خانوادهاي پيچيده است و از دوران قاجار تا پهلوي، حتي زمان حال، عاشق و مجنونشان کرده است. «موناليزاي منتشر» کتابي که 9 فصل دارد و هر فصل آن را بهطور جداگانه، به عنوان يک داستان کوتاه ميتوان خواند و لذت برد. گيوا نويسنده جواني است که در اين کتاب به دليل پرهيز آگاهانه و شايد هم ناآگاهانه از درگير شدن همهجانبه با موضوعهاي روز، گريزي به گذشته زده است. قوم قويونلوها با قاجار وصلت ميکنند و در اين بين، ماجراي يک عشق موروثي به ميان ميآيد. عشقي که نسل به نسل ميچرخد و هرکدام که عاشق ميشوند، سرانجامشان جنون و مرگ است. درخشش قابلتحسين شاهرخ گيوا در کاربرد زبان چندحسي و چندظرفيتي و رفتاري است. اينطور بهنظر ميآيد که او برخلاف نويسندههاي همنسلش حساسيت خاصي روي زبان داستاني دارد. شايد از اين روست که برخي منتقدان موناليزاي منتشر را متأثر از نويسندههاي شاخص ايراني ميدانند. به گونهاي که تأثير بسيار زياد او از صادق هدايت به جهت نگاه دوگانهاي است که از چهره زن شرقي دارد و جاهايي هم متأثر از هوشنگ گلشيري است. در بخشهايي از اين رمان، مخاطب به ياد «شازده احتجاب» ميافتد. موناليزاي منتشر کتاب دوم شاهرخ گيوا بهحساب ميآيد بعد از «مسيح، سين، نخبان قهوه و سيگار نيمسوخته.»
اما گيوا چطور به نوشتن رمان روي آورده است، آن هم در حاليکه بسياري نوشتن داستان کوتاه را بر خود روا ميدانند. خودش در جايي گفته: «ميدانيد فکر ميکنم اين انتخاب من نيست. انتخاب ناخودآگاه من است. من نميتوانم قصه کوتاه بنويسم. اين واقعيت مسئله است. شايد من بيشتر از سه يا چهار داستان کوتاه (اگر تعريف واقعي داستان کوتاه نوشتن را مدنظر داشته باشيم) ننوشتهام. هر وقت خواستم اين کار را بکنم، حداقل چند صفحه کشيده شده که آن هم مرا اقناع نکرده است. خودم فکر ميکنم روحياتم به قصه کوتاه نزديک نيست. شايد هم توانايياش را ندارم که داستان کوتاه بنويسم. يادم هست اولينباري هم که قرار شد داستان کوتاه بنويسم، وقتي شروع کردم به نوشتن، حدودچندصفحه شد و قرار بود با يک ناشر اين کتاب را کار کنم که با مشکلاتي روبهرو شد و کتاب خوشبختانه منتشر نشد. البته از بابت چاپ نشدنش خيلي خوشحال هستم، چون واقعا کار خوبي نبود. واقعا نميدانم چرا مورد پسند ناشر قرار گرفته بود! به هر صورت اينطور بگويم که شايد توانايي قصه کوتاه نوشتن را ندارم يا شايد برعکس بشود گفت که توانايي قصه بلند نوشتن را دارم.»
زباني که گيوا در اين اثر بهکار برده، برگ برنده او محسوب ميشود. زباني چند وجهي که توانسته قابليتهاي اين رمان را نشان دهد. حتي تکگوييها که گاه با جملاتي [در کتابهايي ديگر] متمايز از بافت داستان نوشته ميشوند، اينجا باز هم با همان ابزار صيقل داده شدهاند.
از سوي ديگر استفاده از راويان متعدد در اين رمان نشان از تسلط نويسنده به عرصهاي دارد که در آن قصهاش را روايت کرده است. مثلا در بخش غبار ثانيهها نويسنده با ابزار «ما راوي» يا راوي جمع داستان را روايت ميکند و اين در حالي است که بخش اول رمان تکگويي حساب شدهاي است به شيوه اول شخص. گيوا درباره زبان به کار رفته در اين داستان، چنين ميگويد: «من هميشه معتقدم که زبان مهمترين عامل براي ساختن فضاست. نوع کلمات و گفتار آدمها چيزي است که ميتواند به ساخته شدن فضا بسيار کمک کند. اين است که من اگر بر ميگردم به زبان آدمهاي ??? سال پيش بايد خودم را نزديک کنم به زبان و گفتار آدمهاي آن مقطع زماني؛ نه اينکه دقيقا هر آنچه را آن زمان بوده است اجرا کنم، اما بايد کشف کنم که چه زباني و چه کلماتي من يا خوانندهام را ميتواند به آن زمان ببرد و از آن زمان استفاده کنم تا مخاطب من با تمام دانستگياش باور کند که در مقطع زماني خاصي ايستاده است. اين است که تمام سعي خودم را کردهام که اينها خوب از کار در بيايد. حال چه اتفاق خوب يا بدي در اين کار افتاده است واقعا بايد از زبان مخاطبان کار شنيد؛ من نميدانم در اين کار چقدر موفق يا ناموفق بودهام.»
در يکي از فصلهاي کتاب که جزو فصلهاي اولي است که گيوا نوشته، عشقي که شخصيت داستان به تخت جمشيد دارد ديگر آن معناي عشق فيزيکي را ندارد. در واقع يکجور عشق به تاريخ و گذشته است. البته احتمالا خيلي از بخشها امکان چاپ پيدا نکرده. بعد همين عشق است که احتمالا گسترش پيدا کرده و جور ديگري مطرح شده. چون بهنظر ميرسد همين عشق قابليت آن را دارد که حرفهاي ديگري بزند و همان سوژه مجنونوار اين پتانسيل را داشته که چيزهايي ديگري مطرح کند.
خواننده اگر کمي دقيق شود، ميتواند به اين نکته برسد که اين عشق فقط يک عشق فيزيکي نيست، اما فصلهاي آخر بهدليل اينکه به زمان حال نزديک ميشده نويسنده را کمي دچار خودسانسوري کرده!
در هر صورت، موناليزاي منتشر در شرايط کنوني و روزگار بد ادبيات داستاني، اتفاقي ميمون و مبارک است و اميدوارم نويسنده در همين راه که قدم گذاشته، مصمم به راهش ادامه دهد. البته گيوا چندبار از پخش بد کتابش گله کرده، اما بايد به اين نويسنده جوان گفت که کار خوب، ديده ميشود همانطور که کار خودش ديده شده و ما هم اميدواريم کارهاي بعدياش بهتر توزيع شوند.
|
قويونلوها خانوادهاي اشرافزاده و منتسب به دربار و حكومت قاجار هستند. افسانهاي در ميان اعضاي اين خانواده وجود دارد كه بر اساس آن، اگر هريك از آنها عاشق بشوند، سرانجامشان به جنون و مرگ منتهي خواهد شد. داستان حاضر، روايت اين دلدادگيهاي جنونآميز و بازگوكنندة عشق مورثي در ميان خانداني اصيل است؛ ماجراهايي كه از اوايل دورة قاجار آغاز ميشود و با گذر از آن به دوران پهلوي و سرانجام به سالهاي اخير ميرسد. |
نویسنده : یاسوناری کاواباتا
مترجم : رضا دادویی
ناشر : انتشارات آمه
چاپ اول ، ۱۳۸۹
تعداد صفحات : ۱۶۰ صفحه
قیمت : ۳۲۰۰ تومان
نویسنده : مهسا محب علی
ناشر : نشر چشمه
چاپ هفتم ، ۱۳۸۹
تعداد صفحات : ۱۴۷ صفحه
قیمت : ۳۰۰۰ تومان
در هياهوي پس زلزلۀ پيش آمده و آمادگي همه براي فرار از تهران، عدهاي جوان بدون توجه به اوضاع پيش آمده، دچار هيجان شده و موضوع را وسيلهاي براي تفريح خويش قرار دادهاند. در اين ميان «شادي»، كه به سختي معتاد است، بيتوجه به خواهشهاي مادر خويش براي همراه شدن با خانواده در سفر، در پي دوستان خود است تا مقداري مواد مخدر به دست آورد. او به پسلرزههاي پياپي توجهي نشان نداده و همچون گذشته رفتار ميكند. از نگاه بيرنگ او هيچچيز حتي جان انسان، ارزشي ندارد. او در لحظههاي آغازين شب، در حالي كه بيشتر افراد خانوادهاش گريختهاند، برادر بيخيال و هيجانطلب خويش را مييابد كه با آرامش بر مبلي در مغازهاي نشسته و بر همۀ آنان كه در تلاشاند تا خود را نجات دهند، ميخندد.
*******
رمان «نگران نباش» نوشته مهسا محبعلي در طول يکسال به چاپ پنجم رسيد و در طول همين مدت نيز توانست نگاه منتقدان را به خود جلب کند. داوران دهمين دوره جايزه منتقدان و مطبوعات آن را بهعنوان بهترين رمان سال ???? برگزيدند و همين نکته شايد بهانهاي باشد براي خيليها تا دوبارهخواني اين اثر را ضروري بدانند.
«نگران نباش» داستان زندگي دختري است که اعتياد وادارش ميکند در يکي از بحرانيترين روزهاي پايتخت، بيخيال همهچيز، خيابانها را در جستوجوي تهيه مواد زير قدمهايش بگذارد. شادي در خانوادهاي مرفه زندگي ميکند، اما تنها حلقه ارتباطياش با آدمهاي جهان پيرامون، مواد مخدر است. روزي که زلزله ميآيد و خيليها فرار را بر قرار ترجيح ميدهند و خانوادهاش آماده ميشوند تا به ويلاي شمال پناه ببرند، از سفر طفره ميرود و به هر شکل ممکن، ميخواهد خودش را به ساقي برساند. همين سطرها براي مخاطباني که هنوز کتاب را نخواندهاند و اين يادداشت را از خاطر ميگذرانند بايد کافي باشد تا بعدها که اين اثر را در دستهايشان گرفتند لذت تعقيب داستان را بيشتر مزه مزه کنند.
سوژهاي که نويسنده آن را دستمايه رمانش قرار داده، درست شبيه پيادهروي بر لبههاي پرتگاه است. پرتگاهي که هر لحظه ممکن است بلغزد و او را از بلندترين نقطه به اعماق دره بيندازد، اما شخصيتپردازي موفق و موقعيتهاي مکاني و زماني ملموس، مخاطب را مجاب ميکند تا فصل به فصل کتاب را ورق بزند و ناگهان خودش را در صفحههاي پاياني ببيند.
مهمترين نکتهاي که درباره رمان «نگران نباش» به چشم ميآيد، پرداختن به مضمون اعتياد است که اتفاقا در ادبيات داستاني ما تکراري است. تاکنون نويسندگان زيادي درباره اعتياد و آدمهاي درگير با آن نوشتهاند، اما تفاوت رمان محبعلي با بقيه آثاري که در اين حوزه نوشته شده در نوع نگاه نويسنده و برخوردش با جهان يک دختر معتاد است.
موقعيتهايي که او به تصوير ميکشد، گواه اين ادعاست که مدت زمان زيادي وقت گذاشته و به کنکاش جهان اعتياد پرداخته است. تم قصه به شکل عجيبي واقعي است و اين نکته را مخاطباني تأييد ميکنند که سالها درگير اين بيماري بودهاند و حالا بهعنوان يک مخاطب عادي کتاب را خواندهاند.
او تنها راوي زندگي است. نه امر و نهي ميکند و نه آنقدر سياهنمايي که مخاطب را به تهوع در بياورد. شايد دليل عدم استقبال و ناموفق بودن آثار نويسندگاني که پيشترها به اين سوژه پرداختهاند، همين نکتههاي ظريفي است که محبعلي با هوشياري از دامشان گذشته. او به اين نتيجه رسيده است که عرصه داستاننويسي مجال مناسبي براي درس اخلاق و انتقاد نيست. همين که داستان آيينه زلال جهان پيرامون باشد، کافي است و نويسنده به تعهدش عمل کرده است.
شايد خيليها با خواندن اين کتاب انگشتهاي اتهام را بهسمت راوي نشانه گرفتهاند و هزار تهمت ناروا را به يک نويسنده روشنفکر و مهمتر زن ايراني نسبت دادهاند و دنياي شادي را با دنياي بيروني نويسنده مقايسه کردهاند، اما همين تأثيرگذاري نشان از موفقيت داستان است که تا اين اندازه باورپذير شده است. يعني جسارتي که مهسا محبعلي از خود بروز داده تا اثري شکل بگيرد که پارهاي از واقعيتهاي موجود جامعه ايراني است. جسارتي که جوهره نوشتن است و نويسندگان زيادي بياعتنا از کنارش ميگذرند.
آنجا که شادي در زير زمين خانه اشکان با جسد نيمهجان او در حمام روبهرو ميشود که با ترياک خودکشي کرده و شير ميخوراندش تا بالا بياورد و ذرههاي ترياک را در شير ميبيند و با حسرت يادآوري ميکند که يک بيست و پنج گرمي را بالا انداخته، يکي از تلخترين تصويرهاي ممکن ساخته ميشود. تصويري گزنده که در سپيديها محو شده است و خواننده در ذهنش به حال و روز غمانگيز دختري فکر ميکند که هر لحظه ممکن است دست دراز کند و سياهيهاي ترياک را از بالاآوردههاي اشکان، بيرون بياورد. نويسنده حدس اين سطرها را بر عهده مخاطب ميگذارد تا تخيلش را به بازي بگيرد و زيستن به شکلي ديگر را تجربه کند.
ساختار شهري رمان«نگران نباش» براي من يادآور فيلم «زير پوست شهر» است. شهري که پشت زرق و برقهاي چشمنوازش، آشفتگي و توفان و موج پنهان است. توفاني که ممکن است روزي از راه برسد و يقه همه آدمهايش را بگيرد. در پشت آرامش ظاهري اين شهر عجيب و غريب و عبوس که زيباييها هم به نوعي هولآور جلوه ميکنند، اينجا که ماشينها از هم سبقت ميگيرند تا از شر خيابانهاي شلوغ خلاصي يابند و به دامنههاي آرامش برسند، آدمهايي نفس ميکشند که سرنوشت آنها درست شبيه آدمهاي فيلم «زير پوست شهر» و رمان «نگران نباش» لبريز دلواپسي است. فرقي هم نميکند مثل فيلم رخشان بنياعتماد از طبقه پاييندست جامعه باشند و يا شبيه شادي از طبقهاي که اصطلاحا مرفه بهشمار ميآيند. مهم اينجاست که هر کدامشان بهنوعي با کجتابيهاي جامعه دست و پنجه نرم ميکنند. کنار هم قرار گرفتن اين دو اثر يعني اينکه دنيا در نهايت به يک نقطه ختم ميشود و تقابلي بين آدمها وجود ندارد. بالا دست و پايين دست هر دو به يک اندازه از فراز و فرودها رنج ميبرند و سهمشان از شادي مساوي است. انگار براي هر دو طيف، آرامش گمشدهاي است که تصوير کمرنگي از آن را به ياد نميآورند.
مهسا محبعلي راوي زندگي آدمهايي است که ناهنجاري را هنجار ميدانند. قصه نسلي که هويتش را گم کرده و در جستوجوي هيچ، چرخ ميزند. اصطاحات عاميانهاي که نويسنده استفاده ميکند تا خواننده فضاي داستان را بيشتر لمس کند، در بيشتر مواقع جواب ميدهد؛ هرچند گاهي همين اصطلاحات روي اعصاب ميرود، بهويژه شعرهايي که انتخاب کرده و در لابهلاي ديالوگها جا داده است.
ميگويند مشت نمونه خروار است و همين عده از جوانهايي که سرنوشتشان به هم گره خورده نماينده نسلي هستند که اينگونه دنيا را در حلقههاي دود خلاصه ميکنند. ساده انگاري است اگر خودمان را گول بزنيم و واقعيتها را ناديده بگيريم. سادهانگاري است اگر فکر کنيم «نگران نباش» تخيل نويسندهاي است که در خانه پشت ميزش نشسته و مرغ خيال را پرواز داده و صفحات را سياه کرده است. او از ناخودآگاهي استفاده کرده است، اما مگر غير از اين است که ناخودآگاهيها ريشه در آگاهي دواندهاند.
رمان «نگران نباش» از لحاظ تکنيکي آنقدرها رمان قابلدفاعي نيست و نويسنده ميتوانست روي شخصيتهايش بيشتر کار کند و اثر حجيمتري را تحويل مخاطب دهد. ميتوانست فضاي بيشتري در اختيار خواننده بگذارد تا نفس تازه کند و با تمرکز بيشتري کار را دنبال کند. آشنايياش با موتورسوار دم اسبي و ساکنان خانه دوستش سارا به پرداخت بيشتري نياز داشت. خيلي کارهاي ديگر هم ميتوانست انجام بدهد، اما از نگاه من بهعنوان يک مخاطب جدي ادبيات داستاني، اينکه نويسنده راه بيفتد و در کوچه پس کوچهها و خيابانها قدم بزند و گاهي از پنجرهها به داخل خانهها سرک بکشد و واقعيتهاي دور و برش را بنويسد، از هرچيز ديگري مهمتر است. شايد داوران جايزه منتقدان مطبوعات و مردمي که از اين اثر استقبال کردهاند هم همين نظر را داشتهاند. کاري که مهسا محبعلي بهعنوان نويسنده نسل جديد کرده است.
نویسنده : عباس معروفی
ناشر : انتشارات ققنوس
چاپ هفتم ، ۱۳۸۸
تعداد صفحات : ۱۳۹ صفحه
قیمت : ۲۲۰۰ تومان
رمان "پیکر فرهاد " از این نظر که ادای دینی است به صادق هدایت - نویسنده شهیر ایرانی – قابل احترام وتعمق است اما به لحاظ نوع نگاه و زاویه ای که به عنصر زن ونوع مشابهتی که بین نظامی و نویسنده صادق هدایت دارد جای بحث و بررسی است .چه اینکه این دو از سرآمدان و مطرحان عرصه ادبیات ایران قدیم ومعاصر هستند.