1-   داستان بلند    "آنجا گه برفها آب نمي شوند" داستان سر راست  وخطي نيست  .روايتهاي تودرتو از زبان راويان ( حورا ، فريبا ، رسول ،ابراهيم  ، روژيار و ريبوار)  و فيدبک هايي که  به حال و گذشته  مي شود  برپيچيدگي  و جذابيت  آن افزوده است.

2-  داستان " آنجاکه برفها آب نمي شوند " تم روانکاوانه دارد . داستان را که مي خوانيم با ذهنيات و باورهاي شخصيتهاي داستان به کرات آشنا مي شويم  به نمونه ذيل توجه کنيد :
(انسان اسير خاطراتشه و خاطره چيه جز بافته هاي ذهن آدم از چيزايي که به هيچ وجه اوني که به خاطر مي آوريم نيستن ....ص23)
(در دنياي عجيبش صداي آقارا مي شنيد که از هلبجه براي او پيام مي فرستاد ...ص58)
(چه لذتي مي برد وقتي اورا زن صدا مي کند جنسي ترين نامي که مي توانست تصور کند .ص34)

3- زنان  و مردان در داستان ،  احساسي  و  زودباورند.  زود عاشق هم مي شوند . زود به هم اعتماد مي کنند . جو خوشبينانه بر روحيات شخصيتهاي مطرح در داستان حاکم است.  يک برخورد و ملاقات  براي  عاشق شدن  آنها به يکديگر کافي است . در داستان مي خوانيم ، حورا برحسب اتفاق سوار خودروي  رسول (ابراهيم ) مي شود   و درست همان روز باهم خودماني مي شوند  به  کافي شاپ  مي روند . همچنين در روايت موازي ديگري ، مي خوانيم   دلبستگي ريبوار به فريبا و  نگاههاي عاشقانه بين آن دو نيزدريک روز برفي  در خودرو سواري ريبوار  اتفاق مي افتد. اين دو مورد گواه ادعاي بنده است  
(فريبا از پشت  چه خوش اندام بود و چه خوب راه مي رفت زير برف ....ص29)

4-  زنان در داستان  نويسنده کامران  محمدي در موضع  ضعف و مظلوميت هستند .بالعکس  مردان داستان  در موضع قدرت و خيانت قراردارند . زنان داستان  از جمله : ( فريبا  روژيار و نرگس ) مظهر وفاداري  و عشق پايدار  و مردان  داستان از جمله  : ( ابراهيم   ريبوار و ميکائيل )  مظهر بي وفايي   و خيانت نسبت به همسرانشان  هستند .

5- زن در داستان  نويسنده محمدي  بسيار محافظه کار ، ترسو و نا آگاه  است ،در عوض مرد جسور ، رند و خيانت کار است . مرد به دليل ساده انديشي زن ،راحت خيانت مي کند اما زن جز سرزنش خويش و غصه خوردن کاري ندارد . با توجه به فضاي داستاني باور پذيري اين نوع زنان به لحاظ تيپ فکري  آنها ، دور از ذهن نيست

6- شخصيتهاي داستان چه زن و چه مرد اسير خاطرات گذشته شان  هستند. خاطره بر افکار و روحيه آنها چنان غالب است که مدام با آن درگيرند . در داستان گرچه خاطرات آدمهاي کوچ کرده  از فضاي جنگ را به هم پيوند مي دهد. اما در تغيير سرنوشت آنها موثر نيست. بلکه مانع است .

(فريبا نفس عميقي کشيد و لحظه اي را به خاطر آورد که ميکاييل ناگهان از پشت در پريد بيرون و گل سرخ زيبايي را جلو صورتش گرفت و شعر تازه اش را خواند .ص22)
(لحظه اي را به خاطر آورد که ابراهيم تمام توان و چنان پر زور تيغه ي بيل را درشکم خاک سردشت فرو مي کرد .....ص23)

7- برف نماد و رمز دا ستان است .جاي جاي داستان برف حضور دارد. برف تداعي دو پيام است يکي اينکه  انجماد حاکم بر زندگي شخصيت هاي داستان را نشان مي دهد. جو برودتي  داستان، مانع تکاپوي آدمها در عشق به هم  نمي شود . اگر در زمستان طبيعت به خواب مي رود اما آدمها در دل زمستان دنبال زندگي و زنده بودن هستند .آدمها ي داستان برف و صداي برف  زير پايشان را دوست دارند .
(سرش را به عقب خم کرد و خيره شد به آسمان .دانه ها درشت تر و سياه و سفيد شدند.دهانش را باز کرد .اما برف مثل هميشه علاقه چنداني به دهان باز و لب هاي صورتي اش نداشت .ص9)
(چه برفي . هنوز هم مي باره . امشب اگه اين طوري بياد تا صبح حتما نيم متري مي شينه و اون وقت ، وقتي پا مي ذاري روش ، صدايي مي ده با هيچ صدايي قابل مقايسه نيست .ص15)

8- داستان "آنجا که برفها آب نمي شوند" داستان جنگ نيست. داستان بعداز جنگ است .داستان مظلوميت انسان جنگ زده است .انساني که  جسم و روحش مجروح  است  . روايت زندگي انسانهاي پريشان حال و  زخمي است .انسانهايي که برخلاف ميل باطني کوچ کرده اند .  خانواده و ايل و تبار و قبيله را رها کرده و اسير شهر و شهر نشيني شده اند . ريبوار به عنوان  جانبازي  که تنگي نفس دارد و مدام قرص بکلو متازون مصرف مي کند . خوب در داستان معرفي شده است .

9-   تفکر کليشه اي در داستان ديده مي شود که بيشتر اقتباس از  ذهنيت روانشناسي نويسنده محمدي است. اين نوع دسته بندي در قالب روان شناسي مي گنجد و در داستان جايگاهي ندارد .
 به نمونه هاي ذيل توجه کنيد
(همه ي مردها هرچه قدر هم روشنفکر باشند .دلشان مي خواهد بوي غذاي مورد علاقه شان  تا سرکوچه برود )
( هيچ چيز به اندازه ي خانه مرتب وگرم ، بابوي خوش غذا، يک مرد را به زندگي وصل نمي کند . به علاوه ي زن )
(مردها تنها در مواجهه با زن ها واقعيت شان را بروز مي دهند .اما واقعيت وجودي زن ها هيچ وقت نمي توان دريافت حتا زن ها خودشان  نيز بسياري  وقت ها درک کاملي از آنچه هستند يا مي توانند باشند ندارند و گاه خودرا غافلگيرمي کنند )
(زنان کرد مظلومترين  موجودات روي زمين اند  )

10-  داستان "آنجاکه برفها آب نمي شوند "داستان درد است  داستان درد انسان معاصر است . داستان انسانهاي دور از دسترس نيست . داستان امروز ساکنان  عراق افغانستان لبنان و پاکستان و.... بسيار جاهاي ديگر است . داستان را که مي خوانيم بجاي لذت خواندن داستان غم برچهره و رخسار خواننده مي نشيند . اين نه تنها بد نيست بلکه از نقاط قوت داستان است که نويسنده اش توانسته تاثر خواننده اش را برانگيزاند .