برف و سمفونی ابری
نویسنده : پیمان اسماعیلی
ناشر : نشر چشمه
چاپ چهرم ، ۱۳۸۹
تعداد صفحات : ۹۵ صفحه
قیمت : ۲۰۰۰ تومان
"ميان صخرههاي خالي"، داستان پزشك جواني است كه به روستايي دورافتاده اعزام شده است. او كه ورزشكار و كوهنورد است، با وجود اخطار اهالي روستا، تصميم به صعود از كوه نزدیک روستا و داخل شدن به دو غار بالاي آن ميگيرد. مردم معتقدند روحي در آن غار ساكن است كه هركس را كه وارد غار شود گرفته و نابود ميكند. پزشك در غار چيزي نميبيند. اما تا مدتها پس از بازگشت احساس ميكند تحت نظر است و كسي در همهحال تعقيبش ميكند. او حتي رد پوتينهايي را در برف، همهجا، اطراف خويش ميبيند و سرانجام در حالي كه گويا به مرز جنون رسيده، تصور ميكند هيچكس در آن روستا ساكن نيست؛ تمامي مردم رفتهاند و او مانده و رد پوتينهايي كه همهجا ظاهر ميشوند و وجود دارند. كتاب پيش رو دربردارندۀ هفت داستان كوتاه با عنوان ميان حفرههاي خالي؛ مرض حيوان؛ لحظات يازدهگانۀ سليمان؛ مردگان؛ يك هفته خواب كامل؛ يك تكه شازده در تاريكي؛ و گراي پنجاه و پنج است.
******
«برف و سمفوني ابري» عنوان کلي مجموعه داستاني از پيمان اسماعيلي است که چاپ اول آن در تابستان۱۳۸۷توسط نشر چشمه انتشار يافته و تاکنون به چاپ سوم رسيده و جوايزي را نيز برده است؛ از جمله جايزه دهمين دوره منتقدان و نويسندگان مطبوعات بهعنوان بهترين مجموعه داستان سال گذشته، جايزه مهرگان ادب و جايزه نهمين دوره هوشنگ گلشيري. اين مجموعه هفت داستان کوتاه را شامل ميشود که به ترتيب عبارتند از: «ميان حفرههاي خالي»، «مرض حيوان»، «لحظات يازدهگانه سليمان»، «مردگان»، «يک هفته خواب کامل»، «يک تکه شازده در تاريکي» و «گراي پنجاه و پنج».در اين يادداشت، ابتدا تکتک داستانها را از نظر گذرانده و سپس به کليت مجموعه ميپردازيم؛ البته با نظري موجز و پرداختي مختصر.
«ميان حفرههاي خالي» داستان پزشکي است که براي گذراندن دوره طرحش ناگزير است چند ماهي را در مرز کردستان ايران و عراق، در روستايي سرد و کوهستاني به سر ببرد. پزشک يک هفته است در بهداري روستا مشغول به کار شده است و طي نامهنگاريهايي با شخصي او را از اوضاع خودش در اين روستاي مرزي باخبر ميکند. پزشک در عين حال کوهنورد است و بر آن است تا از يکي از صخرههاي روستا صعود کند. به اين ترتيب، او که از سرماي استخوانسوز رنج ميکشد و براي نجات از وضعيتي که در اين روستا و در ميان اين جماعت گرفتارش شده – جماعتي که متوجه حرفهاي او نميشوند و يا اصلا علاقهاي به حرفهايش ندارند – ميخواهد از کوه بالا برود؛ اما يکي از اهالي (صلاح) او را از اين کار باز ميدارد و شرح ميدهد که در گذشته کسي به آنجا رفته و ديگر هرگز برنگشته است. با وجود اين، پزشک جوان خود را از صخره بالا ميکشد و به غار دو اشکفته ميرسد و درون آن پا ميگذارد؛ جايي که پيش از اين يک فرمانده نظامي در آن گم شده و بعد از آن هر کسي که به اين دو اشکفته رفته، ديگر بازنگشته و حتي جسدش هم پيدا نشده… اما پزشک جوان بياينکه با حادثهاي مواجه شود، به سلامت بر ميگردد. هرچند به هنگام بازگشت متوجه ردپايي ميشود که کنار ردپاي خودش روي برف مانده است، البته اين ردپا بزرگتر از جاي پاي خودش مثل رد کفشهاي کوهنوردي يا رد پوتين است و او از آن پس هر جا ميرود، اين ردپا با وي است… و اينگونه است که «ميان حفرههاي خالي»، آگاهانه به دل دو حفرهاي نقب ميزند که آن همه شايعه خوفانگيز، پيرامونش شکل گرفته بود.
از آن پس اتفاقات جالب و در عينحال عجيبي رخ ميدهد: اهالي روستا که پيشتر ساکت بودند و با پزشک حرف نميزدند، برايش غذا ميآورند؛ از دوغ و ماست و کره محلي گرفته تا مرغ کباب شده و رفتاري توأم با احترام با وي دارند؛ حتي لباسهايش را ميشويند. در اين ميان، صلاح ناگهان ناپديد ميشود. يکي ديگر به نام «کريم» که ميگفتند اصلا زبان فارسي بلد نيست، با او حرف ميزند و روي قبر کساني که رفتهاند توي دو اشکفته و ديگر برنگشتهاند، دعا ميخواند و سپس او هم مثل صلاح ناپديد ميشود. پرچمي که پزشک بالاي کوه، وسط دو اشکفته نصب کرده بود، بعد از چند روز ناپديد ميشود و بالاخره در يک صبح زمستاني تمام اهالي روستا يکجا غيب شان ميزند!
در داستان «مرض حيوان» مهندسي به برهوتي ميرسد که گويا يکي از همکارانش از چند سال پيش در آنجا ساکن مانده و ديگر بومي بيابان شده است؛ چنان که به نظر ميرسد حتي هويت انساني خويش را نيز تا حدودي از دست داده باشد. با اين همه، داستان از گفتههاي او شکل ميگيرد: «دير آمدي! تا غروب منتظرت ماندند، نيامدي. آنها هم ماشين را برداشتند و رفتند کمپ جديد. ساختمانش را تازه تمام کردهاند. حال ميرسيم خودت ميبيني…» البته او متکلم وحده نيست. اما نويسنده صرفا حرفهاي او را ضبط کرده است. «اين دور و برها گاهي کفتار پيدا ميشود. از کجا ميآيندش را دقيقا نميدانم. شايد بوي غذا ميکشاندشان اينجا. شايد هم بوي آدم. بعضي سالها قحطي بدي است. آدمش چيزي گير نميآورد بخورد، چه برسد به حيوان.» بدين ترتيب، براي مهندس تازهوارد ديگر گريزگاهي باقي نميماند چراکه در دل اين شب ظلماني در اين بيابان ناشناس گير افتاده است. از آنچه راهنمايش بر زبان ميراند چنين به نظر ميرسد که مهندس ميکوشد به خود بقبولاند که از هيچچيز ترس و واهمهاي ندارد تا اينکه بالاخره فاجعه رخ ميدهد و او نابود ميشود. يا بهتر است اينطور بگوييم که مهندس خيلي دير، ترس را به درون راه ميدهد! آنقدر دير که ديگر کار از کار گذشته است. در «مرض حيوان»، ديگر هيچ راه بازگشتي نيست چون شب است و بيابان و بقيه رفتهاند و تنها اميد شخص به همان بلد راه است که گويي خود خلق و خوي کفتار بيابان را يافته است.
يکي ديگر از داستانهاي اين مجموعه، «لحظات يازدهگانه سليمان» نام دارد که در آن قتلي در کوهستان رخ داده است و حسد و کينه و تسويه حسابهاي قبيلهاي و مسائل خانوادگي و ناموسي… از علتهاي آن است. داستان براساس يازده مدرک اصلي و مرتبط با قتل مرحوم کامران سهيلي شکل ميگيرد و اين تمهيدي است تا هر چه بيشتر بر بار گوتيگ داستان افزوده شود و شخصيتهاي «لحظات يازدهگانه سليمان»، يک به يک در وضعيتهايي قرار ميگيرند که هراسناک مينمايد؛ با وجود اين وقتي که با موقعيتي هولناک مواجه ميشوند، به گونه غريبي از نظر روحي محظوظ ميشوند و به گروتسکي دامن ميزنند که عليالظاهر بيسابقه مينمايد.
در داستان «مردگان» هم، وانتي در برفگير کرده و ديگر هر کاري که ميکنند روشن نميشود. و برف هم آنقدر همهجا را گرفته که سرنشينانش چارهاي ندارند جز اينکه شب را در ماشين سر کنند.
در اين ميان برق هم وصل نميشود هرچه کليد ميزنند، فايدهاي ندارد. معلوم نيست سيمها پاره شدهاند و يا اينکه مثلا دکل افتاده. اما بعد متوجه ميشوند که چيزي روي سيم است. اما نه پرنده يا درختي که افتاده بلکه يک آدم! آنهم با شکم روي فاز بالايي دکل چهل متري. تا اينکه آخرالامر رييس، در دل شب و برف، ميرود تا ببيند چه خبر است. «جلوتر، آن بالا، چيزي روي سيمها تکان ميخورد. رييس عيينکش را بيرون کشيد و روي قوز بيني گذاشت. بعد خيره ماند به شبح بيشکلي که از بين سياهي سيمها بيرون زده بود. حس کرد که شبح روي سيم جمع شد و خودش را کشيد جلو. مثل آدمي که توي هوا سينهخيز برود…»
يکي از داستانهاي اين مجموعه «يک هفته خواب کامل» نام دارد که روايت يکدست و منسجمي است. راوي داستان کارش مسافرکشي است. نيمهشبي اتومبيلش را کنار ميدان آرژانتين پارک کرده که مردي که تا خرخره هم خورده بهسمت او ميآيد و ميگويد به سبب مستي نميتواند رانندگي کند و بايد ماشينش را بگذارد اينجا و خودش برگردد نور. مسافرکش نخست درخواست او را نميپذيرد، زيرا از لحن وي خوشش نميآيد اما مرد مست هرطور که هست، او را راضي ميکند و مسافرکش سوارش ميکند و راه ميافتد. در طول مسير با هم درباره مسائل مختلف گفتوگو ميکنند. ظرف فلزي کتابي شکل مرد مست خالي ميشود و مسافرکش ناگزير در جايي از مسير توقف ميکند تا بلکه از سوپرمارکتي بتواند ظرف مرد را پُر کند. اما هنوز زود است و بايد صبر کنند تا سوپرمارکتها باز شوند. راوي چشمش به خرگوشي ميافتد که از عرض جاده عبور ميکند. از ماشين پياده ميشود و خرگوش را تعقيب ميکند، اما نميتواند آن را بگيرد و ناگزير برميگردد کنار ماشين. مرد مست از ماشين ميزند بيرون. راوي هم دنبالش ميرود. مرد مست ادعا ميکند خرگوش را ديده و بهجايي اشاره ميکند که مسافرکش بدان سمت ميرود و ليکن چيزي نميبيند. «بعد انگار که يک تکه زغال گذاشته باشند روي کمرم، تنم آتش ميگيرد. براي يک لحظه فکر ميکنم جانوري چيزي کمرم را گاز گرفته…» مرد مست چاقو را برميگرداند توي جيبش و يک قدم به طرفش جلو ميآيد، خم ميشود روي او و سوئيچ را از جيب شلوارش ميکشد بيرون و سوار ماشين ميشود و ميزند به چاک.
«يک تکه شازده در تاريکي» داستاني است که به انتزاع تنه ميزند. روايتي که بيگمان بر پايه خوانش خاص خواننده آغاز و انجام مييابد: «زمين زير پايش يک دفعه هوا ميشود. يک لحظه بين سياهي غليظ غوطه ميخورد و بعد با صورت ميرسد به سنگ. صداي شکستن استخوان توي سرش هست. سنگي کوبيده شده روي استخوان. درد ميآيد. پخش ميشود. آن دريچهاي را ميبندد که توي گلوي آدم کار گذاشتهاند براي رفت و آمد هوا. يادش نيست کي هست. يادش نيست. يک تکه آدم است توي تاريکي. يک تکهاي که نيست. خون را تف ميکند روي زمين. لبش ميسوزد. انگار که سيخ داغ روي گوشت.»
شخصيت «گراي پنجاه و پنج»، آخرين داستان اين مجموعه، در طبقه هشتمي که برف تا زير آن جمع شده، اجساد آدمها را ميسوزاند تا خود را گرم کند. برف آنقدر ارتفاع گرفته که حتي بيرون رفتن از طبقه هشتم هم غيرممکن مينمايد.
باري، بهنظر ميرسد که آدمهاي داستانهاي اين مجموعه ميکوشند تا ترس را پشت سر بگذارند و بر تنهايي خويش فايق آيند. اما موفق نميشوند و تقريبا همگي تن به شکست ميدهند يا ناگزير به آن تسليم ميشوند: آنچه هست، ترس از ظلمت شبي لايتناهي، احساس زمهريري بيسابقه در درون و بيرون، و…
آيا نويسنده بر آن است که با داستانهايش بر وضعيت بغرنج و تفسيرناپذير انسان کنوني و هراس او در مواجهه با غموض اين پيچيدگي صحه بگذارد؟ آيا ميتوان اين را نوعي نياز روحي رواني برشمرد که انسان در مقابله با ترس و هراسي ناشناخته در خود احساس ميکند؟
گذشته از اينها، آدمهاي داستانهاي اين مجموعه از چه خصوصياتي برخوردارند که آنها را حداقل از همگنان داستانيشان متمايز ميکند؟ البته نه با قاطعيت جزمانديشانه وليکن به شيوهاي نسبيگرايانه ممکن است بتوان آدمهاي اين داستانها را نماينده طيف خاصي از بشر دانست که در ماتمسراي اين عالم بهگونهاي جمود و ايستايي مبتلا هستند. آنان حتي در پي اين برنميآيند که کمترين قدمي براي به شادي رسيدن بردارند. اميد را وانهادهاند و به بهبود شرايط و احيانا هماهنگي با جهان اطراف نميانديشند. و از آنجا که هرگز به بهتر شدن اوضاع اميد نبستهاند، نميتوانند شکوه و شکايتي داشته باشند. اصولا چون از ديرزماني ديگر احساس طرب و سرور نميکنند، به همان نسبت وقتي با وضعيتي تراژيک روبهرو ميشوند، گويي عاجز از بيان اندوه خود باشند يا اقلا آن را بروز بتوانند داد.
در آدمهاي داستانهاي پيمان اسماعيلي شايد تنها روي يک احساس، يک واکنش به محيط اطراف ميشود انگشت گذاشت و آن را قدري برجسته ديد: ترس! اما اين ترسي منفرد و مجزا از ديگر احساساتي نيست که بشر در گيرودار وقايع تلخ و تيره بدان دچار ميشود؛ ترس آميخته به تنهايي يا اساسا ترسي که از تنهايي انسان عصر ما ناشي شده است.
اگرچه اغلب شخصيتهاي اين مجموعه داستان به حاشيه شهرها و آباديها کوچيدهاند و يا ناگزير از کوچ شدهاند، اگرچه شايد بشود آنان را همچون راندهشدگان شهر پوکرفلات از تباري دانست که بهنوعي از اصل خود دور شدهاند اما بهضرس قاطع آنان خود هرگز به دامان طبيعت پناه نبردهاند. آنها گريختگانياند که به تبعيدي خودخواسته تن دادهاند. شهرونداني از شهر گريخته، شهرونداني که کم آوردهاند و در چنبره ترس و تنهايي، لاجرم به تمدن پشت کردهاند.