نام کتاب : آذر ماه آخر پاییز ( مجموعه داستان )

نویسنده : ابراهیم گلستان

ناشر : بازتاب نگار

چاپ چهارم ، ۱۳۸۸

تعداد صفحات : ۱۴۶ صفحه

قیمت : ۲۶۰۰ تومان

 

 

 

داستان‌هاي اين مجموعه، عبارت است از: به دزدي رفته‌ها، آذرماه آخر پاييز، شب عصيان، در خم راه، يادگار سپرده، شب‌دراز، و ميان ديروز و فردا. براي مثال‌ در داستان "تب عصيان"، نويسنده فضاي زندان و موقعيت زندانيان سياسي را به تصوير مي‌كشد. "احمد كاوه" يكي از زندانياني است كه به شدت شكنجه مي‌شود و با مشاهده‌ي شكنجه‌ي او، يكي از زندانيان به فكر اعتصاب مي‌افتد. اما با بي‌تفاوتي هم سلولي‌هاي او نسبت به اين امر، اعتصاب ثمره‌اي نمي‌بخشد.

 

کتاب مجموعه هفت داستان کوتاه از آقای گلستان هست . داستان هایی که هر چند ادامه هم نیستند ولی با یکدیگر مرتبط اند و شخصیت های مشترکی در برخی از آنها تکرار می شود . پس زمینه داستان ها ترس و دلهره ، تردید و زندان است .

به دزدی رفته ها : کلفت خانه مشاهده کرده که از دو نفر عمله ای که برای تعمیر ساختمان آمده اند تنها یکی از آنها از منزل خارج شده و اکنون مضطرب است و گمان می برد اتفاق شوم و دستبردی رخ خواهد داد . هر اتفاق کوچکی در ذهن کلفت شاخ و برگ می گیرد و تردید از ذهن او به ذهن ارباب هایش نیز وارد می شود

آذر ، ماه آخر پاییز : مردی قرار است وسایل دوستش را که متهمی سیاسی است از خانواده اش بگیرد و به برساند . سراسر فضای داستان با توصیفات دلهره آوری همراه شده است ، شب ، باران ، اضطراب مرد و ...

تب عصیان : مردی که به دلایل سیاسی در زندان است روزی شاهد شکنجه بی دلیل یکی از هم بندان می باشد و تصمیم می گرد با تشویق سایرین به اعتصاب در برابر این موضوع ایستادگی کند . او می گوید اگر به دنبال آسایش بودیم و از شکنجه می ترسیدیم از ابتدا چرا در برابر ظلم ایستادیم ! آخر داستان و فضاسازیش خیلی قشنگ و قوی بود . واقعا خوب تصویر شده بود
در خم راه : کهزاد در برابر خان ایستادگی کرده و اکنون گریخته است و پدرش نیز به دنبال اوست تا وی را راضی نماید که برای معذرت خواهی نزد خان برگردد . خیلی تکان دهنده بود ، واقعا آدم را اذیت می کرد پسری که از ظلم و زبونی گریخته بود و اکنون شاهد سرنوشت خود و پدرش بود و قدمی بر نمی داشت .
یادگار سپرده : زنی که شوهرش محکوم سیاسی بوده به خاطر تنگ دستی شمعدان های عروسی اش را به گرو گذاشته و اکنون می خواهد آن ها را پس بگیرد تا بفروشد .

شب دراز : این داستان نیز در زندان جریان دارد و به سوء استفاده نگهبانان از خانواده زندانیان می پردازد .

میان دیروز و فردا : رمضان و ناصر که هر دو زندانی سیاسی هستند در یک سلول در کنار هم به سر می برند و در انتظار فردا هستند . ناصر مهندس و رمضان کارگر است . در این شب آنها به اعتقاداتشان و نحوه پیوستنشان به جنبش و به یکی شدنشان می اندیشند .   

 

آقای گلستان از اولین کسانی هستند که برای زبان داستان و استفاده از نثر آهنگین در داستان های نو اهمیت قائل شدند و خیلی ها معتقدند که تحت تاثیر همینگوی بوده . نویسنده بزرگی بودند و گام های بزرگی برای داستان نویسی ایران برداشتند در عین حال زبان انتقادیشون بسیار تند و تیز و افشا کننده بود . به خصوص در یکی از مصاحبه هاشون بسیار شدید از شاملو و آل احمد انتقاد کردند و گفتند این دو شخص بسیاری از اوقات خودشون ترجمه نمی کنند بلکه ترجمه های دیگران را بازنویسی می کنند  و حتی گفته بود ترجمه های آل احمد را در واقع سیمین دانشور که زبانش خوبه براش انجام می ده . سال 84 هم آقای بهمن فرمان آرا فیلم یک بوس کوچولو را به سینما بردند که خیلی ها عقیده داشتند شخصیت  محمدرضا سعدی فیلم برگفته از شخصیت و زندگی آقای گلستان و در واقع انتقادی نسبت به رفتار و کردار ایشون هست !

اینم بد نیست اشاره کنیم که آقای گلستان در اواخر دهه 30 ، برای خودشون یک استودیوی سینمایی به نام گلستان تاسیس می کنند و تعدادی فیلم مستند برای یکی از سازمانهای شرکت نفت می‌سازد که از آن میان می‌توان به «آتش» و «موج ومرجان و خارا» اشاره کرد. به دلیل این همکاری‌ها، عده‌ای از روشنفکران آن دوره به وی لقب «گلستان نفتی» داده بودند .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

چه قدر آدم مرده اند ! چند صد هزار سال است که آدم ها می میرند . همه اش مرگ و مرگ و ... تمام هم نمی شوند .

 

در دنیا سهمگین تر از این چیزی نیست که آدم اعتراف کند مقصر است و خود را محکوم سازد . نه ، هر چه که پیش می آید بیاید اما مبادا که خود را محکوم بیابی . آدم که پیش خود سرافکنده باشد دیگر تمام شده است .

 

خاموش ننشستن تصمیمی دشوار نبود – کاری دشوار بود .

 

چیزهایی هست که هر چه هم که نخواهی شان ببینی باز می آیند ، باز سنگین و بی رحم می آیند و خود را روی تو می افکنند و گرد تو را می گیرند و توی چشم و جانت می روند و همه ی وجودت را پر می کنند و آن را می ربایند که دیگر تو نمی مانی ، که دیگر تو نمانده ای که آن ها را بخواهی یا نخواهی . آن ها تو را از خودت بیرون رانده اند و جایت را گرفته اند و خود تو شده اند . دیگر تو نیستی که درد را حس کنی . تو خود درد شده ای .

 

خوش باش که از نسلی هستی که حوادث بسیار می بیند و کارهای بسیار می کند و مثل سنگریزه های میان راه نیست که عادی باشد بلکه تکه سنگ بزرگی است که نشانه ی خم راه است و تو غنیمت بزرگی برده ای که از این نسل هستی اگر چه نسل آسوده ای نیست و کارش دشوار است .