نام کتاب : شب های چهارشنبه ( مجموعه داستان )

نویسنده : آذردخت بهرامی

ناشر : نشر چشمه

چاپ سوم ، ۱۳۸۶

تعداد صفحات : ۸۶ صفحه

قیمت : ۱۳۰۰ تومان


در اين مجموعه 8 داستان كوتاه فراهم آمده كه عناوين آن‌ها بدين‌قرار است: "شب‌هاي چهارشنبه"، "صفيه"، "گريه‌ي ليدا، نانوايي، تير چراغ برق"، "كالمه"، "بي‌دليل"، "جمع كل"، "بي‌قرار" و "قله". براي نمونه در "شب‌هاي چهارشنبه"، "راوي كه از شيفتگي زني به همسر خود، مهرداد، با خبر شده، خطاب به زن نامه‌اي مي‌نويسد و در آن عيوب اخلاقي مهرداد را بازگو مي‌كند. در بخشي از اين نامه آمده است: "راستي هيچ مي‌دانيد اين آقا مهرداد، شب‌هاي چهارشنبه هم غش مي‌كند؟ البته اين مثل را براي خنده نوشتم. مرحوم دهخدا اين طور معني‌اش مي‌كند، علاوه بر آن‌چه شما از بدي كالا و بي‌دوامي آن مي‌گوييد، عيب‌هاي ديگر هم در آن هست. منظورم اين است كه علاوه بر آن‌چه تا به حال گفتم، بي‌دقت است. هميشه دنبال عينك يا فندك يا سيگار و زيرسيگاري و چه مي‌دانم چوب سيگاري‌اش مي‌گردد و تا من از جايم بلند نشوم، پيدايشان نمي‌كند. لباس‌ها و لنگه‌هاي جورابش را از زير مبل‌ها و كنار و گوشه‌هاي خانه پيدا مي‌كنم. هميشه كنترل تلويزيون را با خودش مي‌برد آشپزخانه جا مي‌گذارد و گوشي تلفن را در اتاق خواب گم مي‌كند. گاهي ساعتش را توي دست‌شويي پيدا مي‌كنم و كليد انباري را درست دوماه پس از آن كه مطمئن شدم گم شده، موقع رخت‌ شستن در جيب كاپشن اش، مي‌يابم. فكر مي‌كنم ديگر با اين اوصاف، يك روز هم بتوانيد تحملش كنيد! شايد هم من كمي بي‌انصافي كرده باشم".

 

مجموعه ۸ داستان کوتاه از خانم بهرامی که با استقبال خیلی زیادی در بازار رو به رو شد و منتقدان هم نظر خوبی در مورد کتاب داشتند . کتاب برنده تندیس بهترین مجموعه داستان سال ۱۳۸۵ جایزه روزی روزگاری و برنده جایزه منتقدان و نویسندگان مطبوعات به عنوان بهترین مجموعه داستان سال ۱۳۸۵ بوده است .

شب های چهارشنبه :زنی که عاشق شوهرش است می داند که شوهرش مرتبا به او خیانت می کند و می داند که امشب نیز با معشوقه اش قرار دارد . زن تصمیم می گیرد برای این معشوقه نامه ای بنویسد تا هم به او نشان دهد که از وجودش باخبر است هم ضعف های شوهرش را آشکار کند و هم به حریف نشان دهد که زندگی عاطفی شوهرش را آنقدر پر کرده که رقیب جز یک هوس زودگذر چیزی نخواهد بود . فوق العاده بود . واقعا داستانش محشر بود . یک حس عاطفی بالا مخلوط با طنز . فقط اون قضیه عروسی خصوصیشون به نظرم خیلی جلف بود . این داستان در سال ۱۳۸۲ جایزه ی دوم مسابقه اینترنتی بهرام صادقی را کسب کرده .

صفیه : سیاره کنیزی است که بر روی جهاز صفیه قرار داشته . صفیه به دلایل سیاسی از خانه فرار می کند و سیاره عاشق ارباب خود می گردد . قشنگ بود .

گربه ی لیدا ،نانوایی ، تیر چراغ برق : زنی که شوهرش را بسیار دوست دارد . همه شواهد حاکی از ارتباط شوهرش با زن بیوه صاحبخانه است . کار تا حدی پیش رفته که مادر شوهر و خواهر شوهرش نیز به او هشدار می دهند اما زن باور نمی کند . خیلی خوب بود .

کالمه : کالمه به معنای زن بیوه است . زنی که شوهرش فوت کرده اما هنوز در زندگی زن وجود دارد . معمولی بود .

بی دلیل : دختری که مادرش از خانه فرار کرده . سال ها بعد پدرش اجازه ازدواج او و حمید را نمی دهد و حمید با کس دیگری ازدواج می کند و اکنون حمید و دختر و شیرین در یک صحنه حضور دارند . اصلا خوشم نیومد .

جمع کل : زنی که گذشته خود را مرور می کند و دائم می گوید نباید این کار را می کردم ،نباید آن کار را می کردم . خیلی قشنگ بود .

بی قرار : دختری که عاشق پسری دیگر است اما به دلیل وضع بد مالی مجبور است به خواسته های مرد دیگری تن دهد . شاید داستانش به نظر خیلی نخ نما بیاد اما زاویه دید و نحوه بیان خانم بهرامی حرف نداره . خوشم اومد .

قله : ماجای صعود به قله . این دیگه شدید اروتیک هست در حین ماجرای صعود به قله در حقیقت یک رابطه کاملا خصوصی عاشقانه را تصویر می کنه . فوق العاده هم زیبا این تصویرگری را انجام داده .

خانم بهرامی فارغ التحصیل ادبیات نمایشی هستند و از شاگردان آقای گلشیری محسوب می شوند .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

می روم چون عاشقش هستم . چون می خواهم بداند که عاشقی مثل من پیدا نمی کند . شما فعلا برایش تازگی دارید ،ولی نمی توانید مثل من باشید . چون همه ی لحظه های بغل کردن ، بوییدن و عشق ورزیدنش را پر کرده ام . شما نمی توانید جور تازه ای بغلش کنید . به او ثابت کرده ام هیچ کس نمی تواند به پای شیفتگی من برسد . از این به بعد هم خیال دارم بیشتر تنهایش بگذارم و به همه ی مهمانی های شبانه و مسافرت های دوستانه بروم تا هر چه زودتر از بغل کردن های شما کلافه شود . مطمئن باشید خودتان را هم بکشید ، هیچ جور نمی توانید او را بغل کنید که من صد بار بغل نکرده باشم . شرط می بندم نمی توانید وقتی نشسته و روزنامه می خواند ،آهسته از بالای سرش خم شویدو ببوسیدش و بلافاصله کله معلق بزنید و بنشینید توی بغلش و روزنامه ی له شده اش را به کناری پرت کنید و لبخند نشسته بر لبش را با بوسه ای طولانی ، بر لبتان بدوزید . شما حتی نمی توانید به او بگویید دوستت دارم چون به هر لحن و هر لهجه و هر زبانی که بگویید ،به یاد من می افتد . شما خیلی زودتر از من برایش کهنه می شوید بلکه بدتر از آن ترحم انگیز خواهید شد .

 

" یکی جدیده؟" " هر چی می خوای فکر کن . " کسی در کار نبود . دل که معبر نیست ! و این را حمید نمی دانست .

 

می رفتیم و می آمدیم . می آمدیم و می رفتیم . او می آمد و من می رفتم . من می آمدم و او می رفت . گاهی فقط من می رفتم ، گاهی فقط او می رفت .گاهی من می نشستم و رفتن و آمدن او را نگاه می کردم . گاهی او دراز می کشید و رفتن و آمدن مرا می دید ، یا نمی دید ، چشم را می بست و به رفتن و آمدنم فکر می کرد .